خوب شد. یعنی بهتر از این نمی شد. برای مثل تویی مردن در بستر به ننگ مانندتر بود تا به مرگ. تو باید پیش تر و در آن غوغای هشت ساله مزد کرور، کرور خلوص پاکت را از حضرت جل و علا می گرفتی و تا بیکران های عشق پر می کشیدی و جرعه نوش می الست از دست دلبر می شدی و عرشی می شدی و آسمانی و کبریایی و بر ما زمینیان و برجای ماندگان رشک می بردی ولی گویا تقدیر الهی بر این قرار گرفته بود تا چندی دیگر ملازم رکاب اسلام و انقلاب و ایران بمانی و در کسوت فرمانده نیروی هوایی و زمینی سپاه منشاء خدمات منحصر به فرد و به یادماندنی شوی و در زلزله ویرانگر بم در نجات زلزله زدگان سر از پا نشناسی و یک صد ساعت بیدار بمانی و خواب در مقابل چشمان همیشه بیدار تو سر تسلیم فرود بیاورد و فقط از هوش رفتن بتواند برای ساعاتی کوتاه تو را از تقلای خدمت بی منت بازدارد. وقتی شنیدم که تو در کمال گمنامی و تواضع میدان دار اصلی امداد و نجات در چهار روز نخست زلزله بم بودی، هیچ تعجب نکردم چراکه از سبیل اخلاص و جوانمردی و ایثار جز این انتظاری نمی رفت و کسی چه می داند که تو در آن صد ساعت بیداری چه حالی داشتی و چه حالی کردی و چه کیفی می کردی از اینکه حنجره ات از تک و تا افتاده بود و حریف عزم جزم تو نمی شد و کم می آورد و من چه غبطه ها که نخوردم به حال و روز تو. و اینکه می دیدم تو چقدر از فرش کنده ای و درحال عرشی شدن هستی. راستی را که تو خستگی را خسته کرده بودی! وقتی دیروز از سعید _ یادگار تو _ شنیدم که شب قبل از پرکشیدنت تجدید دیداری داشتی با یاد رفقای رفته مان ناخودآگاه به یاد حرف هایت در حلقه دوستان و همرزمان در نیمه ماه مبارک رمضان افتادم و حس و حال عجیب تو که بوی رفتن و کندن و پرکشیدن می داد. آن شب وقتی تو از باکری می گفتی و چگونگی شهادتش، رنگ و بوی شهید گرفته بودی و این نه برداشت فردی من که ورد زبان همه رفقا بود و برای همه ما مسلم شده بود که دیری نخواهد پایید که ما از فیض حضور تو محروم می شویم و تو به آرزوی دیرینه ات نائل می شوی و قدم به محفل انس یاران آسمانی ات می گذاری. تمامی گل های این دسته گل از قبیله شقایق ها بودند که در فصل «لبیک» با معرفت به رفیق اعلی پیوستند .
طوبی لهم و حسن مآب برای شهید احمد کاظمی و یارانش (نوشته دکتر محمدباقر قالیباف)
