-
گزیده ای از وصیت نامه شهید حسین عرفانی
پنجشنبه 11 مهرماه سال 1387 14:48
هدفتان را آگاهانه انتخاب کنید و نگذارید هواهای نفسانی در اهدافتان راه پیدا کند.
-
قدرت اراده در نظر شهید
دوشنبه 8 مهرماه سال 1387 15:12
دست نوشته ای از شهید حاج ناصر اربابیان فرمانده گردان تخریب لشگر ده سید الشهدا (ع) حک شده بر سنگ قبر او. Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 هیچ بدنی در مقابل آنچه که روح اراده آنرا می کند ناتوان نیست به امید اینکه در همه احوال مراقبت از نماز خود بکنیم مزار شهید:قطعه ۲۹ ردیف ۱۸ Normal...
-
سخن دوست
سهشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1387 11:38
برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه باید اخلاص داشته باشیم . و برای اینکه اخلاص داشته باشیم سرمایه میخواد که از همه چیزمون بگذریم و برای اینکه از همه چیزمون بگذریم باید شبانه روز دلمون و وجودمون با خدا باشه . اینقدر پاک باشیم که خدا کلا ازمون راضی باشه ، قدم برمیداریم برای رضای خدا ، قلم میبریم روی...
-
الو الو کربلا
سهشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1387 11:01
دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم بند دلم پاره شد از اون چیزی که دیدم بابا میون کوچه افتاده بود رو زمین مامان هوار میزد شوهرمو بگیرین مامان با شیون و داد میزد توی صورتش قسم میداد بابا رو به فاطمه به جدش تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه بچه داره میبینه تو رو به جون بچه بابا رو دوره کردن بچههای محله بابا یهو دویدو زد تو...
-
اتل متل یه بازی
دوشنبه 13 فروردینماه سال 1386 04:44
اتل متل یه بازی بازیای بچهگونه از آقا جون نشسته تا کوچولوی خونه اول عمونشسته بعد زن عمو فریده بعد مامان و آقاجون بعد بابا و سعیده مامان بزرگ کنارش بعد عمه جون خجسته بعد هم شوهر عمه که سوخته کنار نشسته همین طوری که میخوند رسید به پای باباش با دست روی پاهاش زد تِقّی صدا داد...
-
چشم چشم دو تا چشم
دوشنبه 13 فروردینماه سال 1386 04:41
چشم، چشم، دو تا چشم خمار و نافذ و مست مو، مو، یه خرمن قشنگ و مشکی یکدست خط خط دو ابرو مِشکیی و کمونی خال، خال، دو گونه گونهای استخونی لب، لب، دو تا لب همینجوری میخنده قربون برم ماشاءالله بابام چه قد بلنده دندوناشو ببینین عینهو مرواریده بابا به این خشگلی هیچ جا کسی ندیده دست،...
-
یک داستان و چند خاطره....
پنجشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1385 16:35
به روز ۱۲ فروردین ۱۳۳۴ ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلای معلّی و زیارت قبرسالارشهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید. محمد ابراهیم درسایه محبّتهای پدر ومادر پاکدامن، وارسته و مهربانش...
-
اتل متل یه بابا ۲
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1385 01:27
اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار اتل متل یه مادر یه مادر فداکار اتل متل بچهها که اونارو دوست دارن آخه غیر اون دوتا هیچ کسی رو ندارن مامان بابا رو میخواد بابا عاشق اونه به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه وقتی که از درد سر دست میذاره رو گیجگاش اون بابای مهربون فحش میده به بچههاش همون وقتی که هرچی جلوش باشه میشکنه...
-
کولهها
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1385 10:57
کوله پشتی ها منتظر بر زمین مانده اند! آیا سنگینی کوله پشتی های مانده بر زمین را احساس نمیکنی؟
-
اتل متل یه بابا
جمعه 18 فروردینماه سال 1385 23:49
اتل متل یه بابا اتل متل یه بابا که اون قدیم قدیما حسرتشو می خوردند تمومی بچه ها اتل متل یه دختر دردونه باباش بود هرجا که باباش می رفت دخترش هم باهاش بود اون عاشق بابا بود بابا عاشق اون بود به گفته رفیقاش بابا چه مهربون بود یه روز آفتابی بابا تنها گذاشتش عازم جبهه ها شد دختر و جا گذاشتش چه روزهای سختی بود اون روزهای...
-
مادر شهید
سهشنبه 25 بهمنماه سال 1384 16:22
یک روز به ابراهیم گفتم پسرم این جنگ کی تمام میشود تا تو هم پیش زن وبچهات برگردی . گفت: «مادر من زودتر از جنگ خلاص میشوم و جنگ ادامه مییابد». به او گفتم این حرف را نزن .انشاءالله جنگ با پیروزی رزمندگان اسلام تمام میشود و تو هم برمیگردی . گفت همان است که گفتم . هیچ چیز خواست خدا را نمیتواند تغییر دهد . من سفارشهای...
-
قصه
شنبه 22 بهمنماه سال 1384 00:27
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است حالیا ای شعار عاشورا العجل تک سوار عاشورا تا برایم ز قصهها گویی قصه ظهر کربلا گویی قصه ظهر روز عاشورا قصه سینه سوز عاشورا قصه عاشقان بیهمتا سینه سرخان مست و بیهمتا قصه...
-
سخن دوست
شنبه 15 بهمنماه سال 1384 13:35
خوب شد. یعنی بهتر از این نمی شد. برای مثل تویی مردن در بستر به ننگ مانندتر بود تا به مرگ. تو باید پیش تر و در آن غوغای هشت ساله مزد کرور، کرور خلوص پاکت را از حضرت جل و علا می گرفتی و تا بیکران های عشق پر می کشیدی و جرعه نوش می الست از دست دلبر می شدی و عرشی می شدی و آسمانی و کبریایی و بر ما زمینیان و برجای ماندگان...